واژه‌های من

به مهمانی واژه‌های من خوش آمدید.

واژه‌های من

به مهمانی واژه‌های من خوش آمدید.

  • ۰
  • ۰
مدتی طول کشید تا راضی شوم کتاب دا را بخوانم چون از روایت‌های تکراری جنگ‌ها اشباع شده بودم. دا واقعیت‌های تلخ جنگ را بدون اغراق در حماسه‌سازی نشانم داد. بارها و بارها خودم را به جای راوی داستان گذاشتم و تصور کردم اگر جای او بودم، چه می‌کردم. 
بعدها در یک گروه تلگرام فامیلی که مدتی دوره‌های کتاب‌خوانی داشتیم، خواندن دا را پیشنهاد کردم و واکنش کسانی که آن را خواندند برایم جالب بود. زن‌عمویم از دست راوی عصبانی بود که چرا با اصرارهای فراوانش، رزمندگان را کلافه می‌کند. دخترعمه‌ام از مصاحبه‌اش با کسی گفت که نقدهایی به کتاب داشته است. من هم گفتم که چطور احساس می‌کنم مرگ را از نزدیک و بی‌واسطه لمس کرده‌ام.
می‌دانم چقدر باارزش است که یک ماجرا یا عقیده را از منابع و دیدگاه‌های مختلف بررسی کنم. ببینم نظر افراد داخل گود با ناظران بیرونی چه تفاوت‌هایی دارد. آنهایی که در آن زمان بودند و کسانی که بعدها آمدند، هر کدام چطور موضوع را ارزیابی کرده‌اند. 
پی‌نوشت: چند سال پیش که به پادگان اشرف حمله شد، فکر کردم من هیچ وقت روایت دیگری از ماجرای منافقین و فرقه‌ی مسعود رجوی جز روایت رسمی جمهوری اسلامی نشنیده‌ام. سوال بزرگی در ذهنم شکل گرفت که چطور ممکن است در قرن بیست و یکم، کسی راضی شود به چنین فرقه‌ای بپیوندد؟ دو ماه، زمان خوابم به حداقل رسید و تمام مدت بیداری‌ام به جستجو در اینترنت و خواندن و تماشای ویدئوها گذشت. یکی از بهترین منابعی که پیدا کردم، فایل پی دی اف کتاب خاطرات یک شورشی ایرانی، نوشته‌ی مسعود بنی‌صدر بود که از منافقین جدا شده و مدتی بعد کتابش را نوشته و منتشر کرده بود. خاطرات و مصاحبه‌های تعداد دیگری از اعضای سابق و وبلاگ‌های بعضی از آنان بسیار تکان‌دهنده بودند، آن‌قدر که هنوز هم دیگران را به خواندن درباره‌ی فرقه‌ها تشویق می‌کنم.
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
چه فضیلتی در این هست که در خانه را به روی دیگران ببندم، رادیو و تلویزیون و روزنامه و کتاب و اینترنت نداشته باشم و افتخار کنم که خانواده‌ی پاک و سالمی دارم که ذره‌ای از ارزش‌هایم تخطی نکرده‌اند؟
چه فضیلتی در این هست که از تجربیات دیگران باخبر نشوم و در این فرصت کوتاه عمر، بارها و بارها اشتباهاتی مرتکب شوم که گروهی درباره‌ی آنها اندرز داده و برحذر داشته‌اند؟
چرا می‌ترسم حقیقت را جستجو کنم و افکار و رفتارم را در معرض نقد کارشناسان و صاحب‌نظران بگذارم؟ 
آیا در عمق ذهن و دلم به درستی باورها و تصمیم‌هایم تردید دارم اما از رو در رو شدن با آن می‌ترسم؟
به کجا می‌رسم که روش حکومت‌داری کره‌ی شمالی را ستایش می‌کنم؟
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
سالهاست نوشته‌های آیدا احدیانی را می‌خوانم. اوایل فقط در وبلاگش پیاده‌رو می‌نوشت. بعد کتاب داستانش چاپ شد و فایل پی دی اف آن را برای دانلود فارسی‌زبانان داخل ایران گذاشت. بعدها در فیس‌بوک و توئیتر هم می‌نوشت. حالا مدتی است که وبلاگ انگلیسی هم دارد.
فضاسازی‌ها، توصیفات و کلماتی که استفاده می‌کند، بسیار برایم دلنشین است. خودسانسوری بسیار کمی دارد و با خواننده تعارف نمی‌کند. در قید و بند جلب نظر مساعد مخاطب نیست. آنچه در ذهنش می‌گذرد را بسیار جذاب می‌نویسد. 
مهم‌ترین ویژگی‌اش طنز دلچسبی است که در نگاهش به اطراف و در نوشته‌هایش وجود دارد و باعث می‌شود بعضی‌هایشان را بارها و بارها بخوانم. 
به نظرم کسانی که در بزرگسالی هنوز توانسته‌اند نگاه سرخوشانه به دنیا را حفظ کنند، وجودشان غنیمت است چون مشکلات و ایرادات زندگی بشر، خودبه‌خود ما را به ناله کردن و غر زدن می‌کشاند.
پی‌نوشت: آیدا احدیانی ساکن کاناداست و وبلاگش در ایران فیلتر است.
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
در خانواده و خویشاوندان سنتی من، به تأخیر نینداختن ازدواج مهم بود. از سال‌های آخر دبیرستان متوجه پچ‌پچ درگوشی اطرافیانم درباره‌ی خواستگارانی می‌شدم که مادرم به همه‌شان گفته بود دخترم تا دیپلم نگیرد ازدواج نمی‌کند. 
این روزها که مجموعه‌ی چرا کتاب بخوانیم را در وبلاگ میثم مدنی می‌خوانم، می‌فهمم من از بعضی کتاب‌ها درس زندگی گرفتم. کم‌سن بودم ولی به لطف خواندن کتاب‌ها، 3 معیار برای ازدواج داشتم که انتخاب درست خودم را مدیون آنها می‌دانم.
1. درآمد شرافتمندانه‌:
برایم مهم بود که همسر آینده‌ام راه‌های نادرست را برای کسب درآمد انتخاب نکند. شریف و باانصاف باشد و به حقوق دیگران دست‌درازی نکند. 
2. پایبندی به اخلاق: 
برایم مهم بود که همسر آینده‌ام در زندگی‌‌اش اخلاق را رعایت کرده باشد، از موارد جزئی‌تر مثل سیگار و قلیان نکشیدن تا موارد بزرگتری شبیه ارتباط نداشتن با دختران دیگر. البته این روزها سختگیری‌هایم برای ازدواج اطرافیانم کمتر شده اما در آن سال‌های دهه‌ی هفتاد، برای خودم، مو را از ماست بیرون می‌کشیدم.
3. خانواده:
نمی‌توانستم خواستگارها را جدا از خانواده‌شان ارزیابی کنم. هنوز هم می‌بینم بچه‌ها در بیشتر موارد به طرز حیرت‌انگیزی شبیه خانواده‌شان می‌شوند. از خودم می‌پرسیدم آیا می‌توانم آقای الف و خانم ب را مثل پدر و مادر خودم دوست داشته باشم و به نظرات‌شان احترام بگذارم؟ 
پی‌نوشت: نمی‌دانم از کجا و چطور دوست داشتم که حتماً زن‌عمو و زن‌دایی باشم. تا این لحظه که این پست را می‌نویسم 14 نفر زن‌دایی و 55 نفر زن‌عمو صدایم می‌کنند. همسرم 5 برادر و 25 برادرزاده و یک خواهر و 7 خواهرزاده دارد. البته دو برادر و یک خواهرش از دنیا رفته‌اند. همسران و فرزندان این برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها هم سال به سال به جمع ما اضافه می‌شوند.
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
یکی از مواردی که در تمرین درس رزومه‌ی آینده‌نگر تا 29 اسفند 96 نوشته بودم این بود که هر ماه یک جای دیدنی تهران را با دقت ببینم. این یکی از اهداف آسان من است چون گردشگری را دوست دارم. 
موزه‌ها و مکان‌های تاریخی را سعی می‌کنم تنها بروم و هر چقدر دلم خواست جلوی یک شیء قدیمی میخکوب بشوم و درباره‌ی کسانی که آن را استفاده کرده‌اند، قصه ببافم. یا تصور کنم که صدها سال پیش چه کسانی در این کاخ‌ها و عمارت‌ها قدم زده‌اند و چه ماجراهایی داشته‌اند.
بوستان‌ها و مراکز تفریحی و نمایشگاه‌ها را با همسرم می‌روم که بیشتر از من به طبیعت علاقه دارد و فرصت‌های کسب و کار را رصد می‌کند. 
برای پیشبرد رزومه‌ی آینده‌نگرم، مردادماه باغ پرندگان تهران را با دقت دیدم و شهریورماه پارک ژوراسیک تهران را. از وقتی با مفهوم زمان سیاه و سفید و خاکستری آشنا شده‌ام، از زمان‌های سفیدم بسیار بیشتر لذت می‌برم. این بازدیدها هم جزء زمان‌های سفیدم بودند.
در هر دو جا اوقات خیلی خوبی گ ذراندم ولی آیا به دیگران هم توصیه می‌کنم به آنجا بروند؟ راستش لذت بردن از چنین جاهایی خیلی به سلیقه‌ی افراد بستگی دارد. یادم می‌آید با چند نفر از دوستان‌مان، کیلومترها از تهران راندیم و همدان را دیدیم و به کرمانشاه رسیدیم. در طاق بستان، یکی از همراهان در فاصله‌ی 50 متری ایستاده بود. پرسیدم نمی‌خواهید از نزدیک ببینید؟ گفت از همین‌جا هم پیداست. این سوال و جواب به یکی از خاطرات خاص من تبدیل شده. نمی‌توانم درک کنم چطور ممکن است چنین کسی رنج سفر را تحمل کند چون عکس‌ها و فیلم‌های باکیفیت زیادی از دیدنی‌های دنیا در اینترنت پیدا می‌شود. 
اگر با خواندن مطالب این وبلاگ، حس می‌کنید سلیقه‌تان به من نزدیک است، هم از باغ پرندگان لذت خواهید برد و هم پارک ژوراسیک را  دوست خواهید داشت.
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
دیروز بالاخره ماراتن دعوت شدن ما به جشن‌های مختلف تمام شد. متوجه شدم چقدر برنامه‌های روتین توسعه‌ی فردی‌ام تحت تأثیر این مراسم‌ها قرار گرفته. یعنی هنوز نتوانسته‌ام نقش‌های مختلفم را به خوبی مدیریت کنم.
مطالعه، نوشتن و حل تمرینات متمم سه تا از برنامه‌های روزانه‌ام است که در چند هفته‌ی گذشته، به حاشیه رفتند. روزهایی که می‌رفتم خرید کنم یا آماده می‌شدم در جشن شرکت کنم، تقریباً هیچ کار دیگری انجام نمی‌دادم.
فکر می‌کنم هنوز در تقسیم زمان و استفاده از واحد پومودورو، چندان قوی نشده‌ام. حتی در شلوغ‌ترین روزهای این چند هفته، چند واحد زمانی برای این سه کار پیدا می‌شد اما آنها را تشخیص ندادم و استفاده نکردم.
می‌توانم از تجربه‌ی مفید نظم شخصی در پانزده دقیقه استفاده کنم. همان‌طور که بعد از چهل روز، فعالیت بدنی جزء عادات خوبم شده، چهل روز دیگری برای هر کدام از عادت‌های مفید توسعه‌ی فردی مشخص کنم و با آن پیش بروم. 
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
سال‌ها قبل، زمانی که کتاب‌های موفقیت می‌خواندم، نویسنده‌ها بسیار تأکید می‌کردند آینده‌ای را که می‌خواهیم به آن برسیم کاملاً واضح و با جزئیات در ذهنمان مجسم کنیم. من در بعضی زمینه‌ها به سرعت این تصویرسازی ذهنی را انجام دادم. مثلاً این که دوست دارم ده یا بیست سال بعد چند کیلو باشم، چه زبان‌هایی را تا چه حدی آموخته باشم و چیزهایی شبیه اینها.
در زمینه‌ی مسائل مالی خیلی طول کشید که با وجدانم کنار بیایم. رویای مالی من با آموزش برتری زندگی زاهدانه در فرهنگ ما فرق داشت. اگر آموزه‌های فرهنگی اطرافیانم را در نظر می‌گرفتم، باید تصویر یک درویش خرسند را در ذهنم مجسم می‌کردم. اما رویای من زندگی در یک پنت‌هاوس بود. 
دوست دارم مدتی در آخرین طبقه‌ی یک برج شیک در شمال شهر تهران زندگی کنم. یک صندلی گهواره‌ای کنار پنجره داشته باشم و گاهی بعد از تاریک شدن هوا روی آن بنشینم. به چراغ‌های روشن شهر نگاه کنم و از این که زندگی بین مردم جریان دارد لذت ببرم. درباره‌ی ماشین‌هایی که به شکل یک نقطه‌ی نورانی از دور رد می‌شوند، قصه ببافم. تصور کنم یکی از آنها به مهمانی می‌رود، دیگری عازم سفر است، یکی دیگر از شهر دوری آمده و چند روز مهمان تهران است.
حالا که درس‌ استعدادیابی پیشرفته را در متمم می‌خوانم و با مطالبی که درباره‌ی رقابت‌جویی یاد گرفتم، به راه‌های عملی کردن این رویا، بیشتر فکر خواهم کرد.
  • کبرا حسینی
  • ۰
  • ۰
دارن هاردی در بخشی از کتاب اثر مرکب، توصیه می‌کند اگر می‌خواهیم عادت بدی را کنار بگذاریم، جزئیات مربوط به آن را بنویسیم. او خوردن و پول خرج کردن را مثال می‌زند. من از لحظه‌ای که این قسمت کتابش را خواندم، خوردن‌ها و خرج کردن‌هایم را می‌نویسم. 
گزارش خوردنم را هر دو هفته یک‌بار به دکتر تغذیه می‌دهم. به خوراک روزانه‌ام دقت می‌کنم و واقعاً همان‌طور که هاردی نوشته، نتایج مفید این ثبت گزارش را در عمل می‌بینم. 
نوشتن گزارش خرج کردن‌هایم باعث شد بتوانم برای کارهایی که مدت‌ها بود به خاطر هزینه‌های مالی آنها را عقب می‌انداختم راحت‌تر تصمیم بگیرم. مثلاً حق ویزیت دکتر تغذیه، هر دو هفته یک‌بار، به کیف پولم فشار می‌آورد ولی قبلاً حدود همین مبلغ، صرف خرید خوراکی‌های مختلف از فست فود یا رستوران یا فروشگاه می‌شد.
پی‌نوشت: قبل از آشنایی با متمم، اسم کتاب اثر مرکب نوشته‌ی دارن هاردی را شنیده بودم اما فکر می‌کردم یکی از همان کتاب‌هایی است که درباره‌ی موفقیت نوشته شده‌اند و من مدتی چندتا از آنها را خوانده و از توصیه‌هایشان اشباع شده بودم. در یکی از تمرین‌های درس توسعه‌ی کلامی، چندین کامنت بود که همه درباره‌ی تأثیرات مثبت این کتاب بر زندگی‌شان نوشته بودند. خواندن آنها مرا مجاب کرد که اثر مرکب را حتماً بخوانم و به قدری مفید بود که تا مدتی به هرکس رسیدم، توصیه کردم حتماً آن را بخواند.
  • کبرا حسینی
  • ۱
  • ۰

من خرداد 1373 دیپلم گرفتم و چند ماه قبل از آن برای کنکور سراسری ثبت نام کرده بودم. موقع پر کردن فرم ثبت نام، اطرافیانم خیلی تأکید کردند که در نوشتن مشخصاتم بسیار دقت کنم چون یک اشتباه کوچک ممکن بود به دردسر بزرگی تبدیل شود.

مأمور ثبت احوال اسم مرا در شناسنامه‌ام کبرا با الف نوشته بود. شاید به خاطر موج عربی‌زدایی از زبان فارسی که آن روزها حتی باعث ایجاد تقویم شاهنشاهی هم شده بود. 

به هر حال از لحظه‌ی ثبت نام در کنکور سال 73، اسمم کبرا با الف شد و از آن به بعد وقتی کسی برایم می‌نویسد کبری، گمان می‌کنم غریبه‌ای را نامیده است که من نیستم. 

پی‌نوشت: چرا در 16 سالگی دیپلم گرفتم؟ یکی از عموهایم به پدرم پیشنهاد داده بود حالا که زمان جنگ است و معلوم نیست اوضاع چطور پیش برود، بچه‌ها را تشویق کنید تابستان‌ها جهشی بخوانند و دو سال تحصیلی را در یک سال تمام کنند. من دوم و چهارم ابتدایی را جهشی خواندم.

  • کبرا حسینی
  • ۱
  • ۰
متمم همان‌طور که خودش در درس عوامل و موانع پرورش استعدادها می‌گوید، یک محیط حمایتی است. متمم به من نمی‌گوید دیر آمده‌ای و کار از کار گذشته است. یا زود آمده‌ای و هنوز دهانت بوی شیر می‌دهد، برو بعداً بیا. متمم کمکم می‌کند، حمایتم می‌کند، چراغ را روشن می‌کند و راه را نشانم می‌دهد.
متمم کسانی که راه را رفته‌اند، معرفی می‌کند و از فراز و نشیب‌ها می‌گوید. با متمم، ترسم می‌ریزد چون نمونه‌های زیادی پیش چشمانم می‌گذارد. متمم بیماری کهنه‌ی کمال‌طلبی و اهمال‌کاری‌ام را درمان کرده است چون یادم داده است تمام عمرم را با ترس از تصمیم‌گیری تلف نکنم. 
متمم مرا با متممی‌ها آشنا کرده است. کسانی که می‌خواهند رشد کنند و هر کدامشان، منشأ تغییرات مفیدی در اطراف خود هستند. کسانی که شوق حرکت و ساختن دارند. پر از ایده‌های ناب و تجربیات گرانبها هستند. 
در متمم و با متممی‌ها، حالم خوب است و ارزش این حال خوب را می‌دانم.
  • کبرا حسینی